جای کابل ها روی پشتم می سوخت،داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی، میری اصفهان، می ری حاج حسین رو می بین، سرت رو می گیره لای دستش، توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» ...